Archives : متن سوزناک

  • تسخیر ناجوانمردانه ی برادر غایب

    محمودکت و شلوار سرمه ای راه راهم را پوشیده و پابرهنه ایستاده جلو آیینه ی قدی .صداش را می اندازد ته گلوش و ادای مرا درمی آورد: من، اردتمند شما، مسعود میرعزیزی هستم.

    مادر می گوید: تا دلت بخواد بشی مثل یل سینه پهنم !

    محمود خپله و چاق است. قل دوم من است . آن وقت ها-خیلی وقت ها پیش- دعوامان که می شد.من بهش می گفتم خمره و او به من می گفت حاجی لک لک!..آن وقت، مادر بهش چشم غره می رفت یعنی که” احترام داداشتو داشته باش”

    برای مشاهده بقیه به ادامه مطلب بروید…

    ادامه مطلب…

    ادامه...
  • تنها یک کلام

    میبینی عزیزم که چقدر زمانه بی وفاست؟
    میخواهند ما را از هم دور کنند !
    خورشید دیگر برای ما نمی تابد ، حتی او نیز دلسوز ما نیست.
    گلی چیدم و خواستم آن را به تو بدهم ، طوفان آمد و آن گل را پر پر کرد.
    سرنوشت با ما نامهربان است ، جرم من تنها عاشقی است روزگار با ما ناسازگار است.
    در این دنیا باشم یا در آن دنیا ، برای تو میمیرم.

    برای مشاهده بقیه به ادامه مطلب مراجعه کنید…

    ادامه مطلب…

    ادامه...