Archives : سایت تفریحی مش رحیم

  • آن چاه ناتمام…/ بهمن نمازی

     آن چاه ناتمام…

    بهمن نمازی

    نیمه شب غوغای شهر فروکش کرده بود. همه در خانه های بزرگ یا کوچک و گِلین خود در خلوت کابوس یا رویایشان غوطه می خوردند. اما من که روزگار به لعنت بی خوابی ام گرفتار کرد، آرام از خانه بیرون آمدم مبادا گل اندام بیدار شود. فانوس را روشن و در خنکای باغ نفسی تازه کردم. از انبار، کوزه ای شراب و جامی گِلین برداشتم و کنار آن نهر کوچک نشستم تا بیایند آنها که یا در خاک بودند و یا در گردش و آشوب روزگار محو و ناپیدا شدند. دستی در تاریکی شب یا در عمق لحظات فراموشی خواب تکان ام می داد. بیدارم می کرد. چهره ها از خاطرم رفته بود. صدایشان در گوشم نجوا می کرد و همچون بغضی نابلعیدنی گلویم را می فشرد. باغ کوچکم روزگاری بزرگ و آباد بود و آن نهر، تنها نهر زنده باغ، باغی همچون برهوت خیال من.

    برای مشاهده بقیه به ادامه مطلب بروید…

    ادامه مطلب…

    ادامه...
  • تارک و هادیل

    زندگی به عنوان یک پناهنده واقعا سخت است. پناهندگان باید خانه و وطن خود را ترک کنند، اهداف خود را متوقف کنند تا بتوانند جایی برای زنده ماندن پیدا کنند. آن ها باید بنشینند، منتظر بمانند و در بلاتکلیفی مداوم باشند تا بالاخره بتوانند زندگی جدید خود را آغاز کنند.

    برای مشاهده بقیه به ادامه مطلب مراجعه کنید…

    ادامه مطلب…

    ادامه...
  • داروی افسردگی

    به نام آفریدگار فراوانی

    ✔شکرگزاری داروی اضطراب و افسردگی✨✨

    🌻انسان‌هایی که به داشته‌هایشان فکر می‌کنند، آرامش و نشاطی نصیب‌شان خواهد شد که پیوسته باعث افزایش این نعمت‌ها در زندگی‌شان می‌شود.

    ادامه مطلب…

    ادامه...
  • قایقت شکسته؟

    قایقت شکست ؟ پارویت را آب برد ؟ تورَت پاره شد ؟
    صیدت دوباره به دریا برگشت..؟
    غمت نباشد چون خدا با ماست !
    هیچ وقت نگو ؛ از ماست که برماست !
    بگو خدا با ماست.

    برای مشاهده بقیه به ادامه مطلب مراجعه کنید…
    ادامه مطلب…

    ادامه...
  • دسته گل

    روزی، اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود. پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلی‏ ها نشسته بود. مقابل او دخترکی جوان قرار داشت که بی ‏نهایت شیفته زیبایی و شکوه دسته گل شده بود و لحظه ‏ای از آن چشم برنمی داشت. زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید. قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه، پیرمرد از جا برخواست، به سوی دخترک رفت و دسته گل را به او داد و گفت: متوجه شدم که تو عاشق این گل ها شده‏ ای. آنها را برای همسرم خریده بودم و اکنون مطمئنم که او از اینکه آنها را به تو بدهم خوشحال ‏تر خواهد شد. دخترک با خوشحالی دسته گل را پذیرفت و با چشمانش پیرمرد را که از اتوبوس پایین می‏ رفت بدرقه کرد و با تعجب دید که پیرمرد به سوی دروازه آرامگاه خصوصی آن ‏سوی خیابان رفت و کنار نزدیک در ورودی نشست.

    ادامه...