قدم زنون خودم رو به نیمکت خالی وسط پارک رسوندم و نشستم.
دستام رو به هم مالیدم و خودم رو بغل کردم
حس خونه رفتن نداشتم
نور چراغ های توی پارک زیر قطرات ریز بارون دیدنی شده بود.

 

ادامه مطلب…