Archives : داستان کوتاه

  • آن چاه ناتمام…/ بهمن نمازی

     آن چاه ناتمام…

    بهمن نمازی

    نیمه شب غوغای شهر فروکش کرده بود. همه در خانه های بزرگ یا کوچک و گِلین خود در خلوت کابوس یا رویایشان غوطه می خوردند. اما من که روزگار به لعنت بی خوابی ام گرفتار کرد، آرام از خانه بیرون آمدم مبادا گل اندام بیدار شود. فانوس را روشن و در خنکای باغ نفسی تازه کردم. از انبار، کوزه ای شراب و جامی گِلین برداشتم و کنار آن نهر کوچک نشستم تا بیایند آنها که یا در خاک بودند و یا در گردش و آشوب روزگار محو و ناپیدا شدند. دستی در تاریکی شب یا در عمق لحظات فراموشی خواب تکان ام می داد. بیدارم می کرد. چهره ها از خاطرم رفته بود. صدایشان در گوشم نجوا می کرد و همچون بغضی نابلعیدنی گلویم را می فشرد. باغ کوچکم روزگاری بزرگ و آباد بود و آن نهر، تنها نهر زنده باغ، باغی همچون برهوت خیال من.

    برای مشاهده بقیه به ادامه مطلب بروید…

    ادامه مطلب…

    ادامه...
  • مرد اعداد مرده / رکسانا حمیدی

    مرد اعداد مرده     

    رکسانا حمیدی

    در شلوغی شهر کوچک و رفت آمد آدمها،چیز عجیب و مشکوکی احساس می­شد.مردمی که در خیابانها بودند یا از پنجره ساختمانها به بیرون سرک می­­کشیدند، این موضوع را بخوبی می­دانستند که شهر حالت عادی همیشگی خودش را ندارد. با اینکه نه آژیر آمبولانسی در کار بود و نه ماشینهای بزرگ آتش­نشانی باعث بند آوردن خیابانها شده بودند و نه از ماشین پلیس حتا که با سرعت غیرمتعارفش حدسهایی را به ذهن بیاورد نشانی دیده می­شد اما نگاه های پرسان آدمها به اطراف وضع را بغرنج­تر نشان می­داد. با این همه، روال به ظاهر عادی ترافیک و صورت مات و گنگ آدمها یا شنیده نشدن صداهای وحشتناک یا دیده نشدن دود و نبود بوهای عجیب باعث نمی­شد در نظر مردم شلوغی خیابانها عادی بنظر برسد.

    برای مشاهده بقیه به ادامه مطلب  بروید…

    ادامه مطلب…

    ادامه...
  • تارک و هادیل

    زندگی به عنوان یک پناهنده واقعا سخت است. پناهندگان باید خانه و وطن خود را ترک کنند، اهداف خود را متوقف کنند تا بتوانند جایی برای زنده ماندن پیدا کنند. آن ها باید بنشینند، منتظر بمانند و در بلاتکلیفی مداوم باشند تا بالاخره بتوانند زندگی جدید خود را آغاز کنند.

    برای مشاهده بقیه به ادامه مطلب مراجعه کنید…

    ادامه مطلب…

    ادامه...
  • دسته گل

    روزی، اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود. پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلی‏ ها نشسته بود. مقابل او دخترکی جوان قرار داشت که بی ‏نهایت شیفته زیبایی و شکوه دسته گل شده بود و لحظه ‏ای از آن چشم برنمی داشت. زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید. قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه، پیرمرد از جا برخواست، به سوی دخترک رفت و دسته گل را به او داد و گفت: متوجه شدم که تو عاشق این گل ها شده‏ ای. آنها را برای همسرم خریده بودم و اکنون مطمئنم که او از اینکه آنها را به تو بدهم خوشحال ‏تر خواهد شد. دخترک با خوشحالی دسته گل را پذیرفت و با چشمانش پیرمرد را که از اتوبوس پایین می‏ رفت بدرقه کرد و با تعجب دید که پیرمرد به سوی دروازه آرامگاه خصوصی آن ‏سوی خیابان رفت و کنار نزدیک در ورودی نشست.

    ادامه...
  • پنجره ی بیمارستان

    دو بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشیند. ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.

    برای مشاهده بقیه به ادامه مطلب مراجعه کنید…

    ادامه مطلب…

    ادامه...