Archives : داستان عاشقانه

  • مرد اعداد مرده / رکسانا حمیدی

    مرد اعداد مرده     

    رکسانا حمیدی

    در شلوغی شهر کوچک و رفت آمد آدمها،چیز عجیب و مشکوکی احساس می­شد.مردمی که در خیابانها بودند یا از پنجره ساختمانها به بیرون سرک می­­کشیدند، این موضوع را بخوبی می­دانستند که شهر حالت عادی همیشگی خودش را ندارد. با اینکه نه آژیر آمبولانسی در کار بود و نه ماشینهای بزرگ آتش­نشانی باعث بند آوردن خیابانها شده بودند و نه از ماشین پلیس حتا که با سرعت غیرمتعارفش حدسهایی را به ذهن بیاورد نشانی دیده می­شد اما نگاه های پرسان آدمها به اطراف وضع را بغرنج­تر نشان می­داد. با این همه، روال به ظاهر عادی ترافیک و صورت مات و گنگ آدمها یا شنیده نشدن صداهای وحشتناک یا دیده نشدن دود و نبود بوهای عجیب باعث نمی­شد در نظر مردم شلوغی خیابانها عادی بنظر برسد.

    برای مشاهده بقیه به ادامه مطلب  بروید…

    ادامه مطلب…

    ادامه...
  • ” رهگذری در خواب پروانه ها ” منتشر شد .

    رهگذری در خواب پروانه ها نخستین مجموعه شعر بهرام اردبیلی از شاعران مطرح دهه ی چهل توسط انتشارات بوتیمار و به کوشش میثم ریاحی منتشر شد .

    این کتاب در ۱۱۰ صفحه ، ۳۴ شعر این شاعر را در خود جای داده که همگی آنها در نشریات نایاب دهه ی ۴۰ و ۵۰ از جمله جزوه های شعر طرفه ، فردوسی ، رستاخیز ، دفترهای شعر دیگر ، اندیشه و هنر و … و منتشر شده اند و تاکنون در یک مجموعه در کنار هم به مخاطبان شعر ارائه نگشته بود .

    برای مشاهده بقیه به ادامه مطلب مراجعه کنید…

    ادامه مطلب…

    ادامه...
  • تارک و هادیل

    زندگی به عنوان یک پناهنده واقعا سخت است. پناهندگان باید خانه و وطن خود را ترک کنند، اهداف خود را متوقف کنند تا بتوانند جایی برای زنده ماندن پیدا کنند. آن ها باید بنشینند، منتظر بمانند و در بلاتکلیفی مداوم باشند تا بالاخره بتوانند زندگی جدید خود را آغاز کنند.

    برای مشاهده بقیه به ادامه مطلب مراجعه کنید…

    ادامه مطلب…

    ادامه...
  • قایقت شکسته؟

    قایقت شکست ؟ پارویت را آب برد ؟ تورَت پاره شد ؟
    صیدت دوباره به دریا برگشت..؟
    غمت نباشد چون خدا با ماست !
    هیچ وقت نگو ؛ از ماست که برماست !
    بگو خدا با ماست.

    برای مشاهده بقیه به ادامه مطلب مراجعه کنید…
    ادامه مطلب…

    ادامه...
  • دسته گل

    روزی، اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود. پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلی‏ ها نشسته بود. مقابل او دخترکی جوان قرار داشت که بی ‏نهایت شیفته زیبایی و شکوه دسته گل شده بود و لحظه ‏ای از آن چشم برنمی داشت. زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید. قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه، پیرمرد از جا برخواست، به سوی دخترک رفت و دسته گل را به او داد و گفت: متوجه شدم که تو عاشق این گل ها شده‏ ای. آنها را برای همسرم خریده بودم و اکنون مطمئنم که او از اینکه آنها را به تو بدهم خوشحال ‏تر خواهد شد. دخترک با خوشحالی دسته گل را پذیرفت و با چشمانش پیرمرد را که از اتوبوس پایین می‏ رفت بدرقه کرد و با تعجب دید که پیرمرد به سوی دروازه آرامگاه خصوصی آن ‏سوی خیابان رفت و کنار نزدیک در ورودی نشست.

    ادامه...