آن چاه ناتمام…

بهمن نمازی

نیمه شب غوغای شهر فروکش کرده بود. همه در خانه های بزرگ یا کوچک و گِلین خود در خلوت کابوس یا رویایشان غوطه می خوردند. اما من که روزگار به لعنت بی خوابی ام گرفتار کرد، آرام از خانه بیرون آمدم مبادا گل اندام بیدار شود. فانوس را روشن و در خنکای باغ نفسی تازه کردم. از انبار، کوزه ای شراب و جامی گِلین برداشتم و کنار آن نهر کوچک نشستم تا بیایند آنها که یا در خاک بودند و یا در گردش و آشوب روزگار محو و ناپیدا شدند. دستی در تاریکی شب یا در عمق لحظات فراموشی خواب تکان ام می داد. بیدارم می کرد. چهره ها از خاطرم رفته بود. صدایشان در گوشم نجوا می کرد و همچون بغضی نابلعیدنی گلویم را می فشرد. باغ کوچکم روزگاری بزرگ و آباد بود و آن نهر، تنها نهر زنده باغ، باغی همچون برهوت خیال من.

برای مشاهده بقیه به ادامه مطلب بروید…

ادامه مطلب…