محمودکت و شلوار سرمه ای راه راهم را پوشیده و پابرهنه ایستاده جلو آیینه ی قدی .صداش را می اندازد ته گلوش و ادای مرا درمی آورد: من، اردتمند شما، مسعود میرعزیزی هستم.

مادر می گوید: تا دلت بخواد بشی مثل یل سینه پهنم !

محمود خپله و چاق است. قل دوم من است . آن وقت ها-خیلی وقت ها پیش- دعوامان که می شد.من بهش می گفتم خمره و او به من می گفت حاجی لک لک!..آن وقت، مادر بهش چشم غره می رفت یعنی که” احترام داداشتو داشته باش”

برای مشاهده بقیه به ادامه مطلب بروید…

ادامه مطلب…