محمودکت و شلوار سرمه ای راه راهم را پوشیده و پابرهنه ایستاده جلو آیینه ی قدی .صداش را می اندازد ته گلوش و ادای مرا درمی آورد: من، اردتمند شما، مسعود میرعزیزی هستم.

مادر می گوید: تا دلت بخواد بشی مثل یل سینه پهنم !

محمود خپله و چاق است. قل دوم من است . آن وقت ها-خیلی وقت ها پیش- دعوامان که می شد.من بهش می گفتم خمره و او به من می گفت حاجی لک لک!..آن وقت، مادر بهش چشم غره می رفت یعنی که” احترام داداشتو داشته باش”

برای مشاهده بقیه به ادامه مطلب بروید…

محمود می گفت:پنج دقیقه… فقط پنج دقیقه از من بزرگتره مامان. خودت گفتی”

.ما دوقلوهایی بودیم بی سر سوزنی شباهت. نه ریخت و قیافه و قد و قواره مان، نه عادت هامان…کت و شلوار به تن محمود زار می زند. کتش تنگ است و دکمه هاش بسته نمی شود .پاچه های شلوارش را یک وجب تاکرده بالا.

همه شان جمع شده اند توی اتاق بزرگه که جادارتراست و دست و بالشان برای تقسیم وتسخیربازتر…

مادرمی گوید: سر سوزنی نباید از این چاردیواری بره بیرون”

منصور می گوید: خیال داری همه مونو تو این  خونه زندونی کنی مامان؟

مادر می گوید: چاردیواری خانوادگی منظورمه عزیزم.

معصومه ، تنها خواهرمان،خیمه زده  روی کوت کتاب های تلنبار شده وسط اتاق و  دست هاش را مثل دو تا بال بزرگ از دوطرف باز کرده  و کتاب ها را بغل کرده

می گوید:” همه شون مال من…”

هیچ کس به انتخابش اعتراضی نمی کند…مادر می گوید: مبارکت باشن دخترم. آفرین به انتخابت! مطمئنم داداش  مسعود هم خوشحال می شه”

منصور ساعتم را بسته روی مچش.مچش رارو به آیینه می چرخاند و می گوید: همین ما را بس…

بعد  سر بالا می کند ونگاه می کند به من که توی قابم جا خوش کرده ام، دست به سینه می گوید: زت زیاد، داداش!

مسعود کاپشن چرم نارنجی رنگم را می پوشد، شق و رق رو به آیینه می ایستد و بلند می گوید: بهم می آد؟

کسی بهش جواب نمی دهد. سرشان به کار خودشان گرم است…مهرداد با کیسه ی چرکمرده ای روی شانه، می آید توی اتاق. کیسه را خالی می کند کف اتاق. از توی کیسه چند جفت کفش جورواجور ولو می شود کف اتاق..غیراز معصومه و منصور همه دست دراز می کنند طرف کفش ها و وراندازشان می کنند. یک لنگه را برمی دارند و کوت کفش ها را به هم می زنند تا لنگه ی دیگرش را پیدا کنند…

معبود می رود طرف میزم. رو به مادرم می گوید: بازار شامه مادر یا میزتحریر؟

مادر می گوید:دراین اتاق تازه دیروز بازشده مادر.یک سال بود کسی پا توش نذاشته بود. ” معبود از زیر خرت و پرت های روی میزم، چیزی بیرون می کشد و روبه همه تکان می دهد . سویچ ماشینم است می گوید: حق به حق دار رسید. شما شکرخدا همه تون وسیله دارین .منم که خط یازده ام”

سویچ را می چپاند توی جیب کتش..دارد از اتاق می زند بیرون که مسعود می گوید

” یهویی روشن نکنی ماشینو ها”

معبود روبرمی گرداند و بی مخاطب می گوید: اینو! …داره به ما یاد می ده چه جور با ماشینی که یه ساله قرنطینه شده کنار بیاییم!

نگاه می کنم به زنم. مثل یک  گنجشک سرما زده ، کزکرده گوشه اتاق و توی چشم هاش نم اشک نشسته. توی قاب عکسم کش و قوسی به بدنم می دهم. کاشکی می توانستم دستم درازکنم و اشک هاش  را پیش ازآن که سرازیر گونه هاش شود پاک کنم …قاب مثل تابوت تنگی مرا در خودش فشرده  است. فقط می توانم دورادور سرم را برای زنم تکان بدهم و تلخ لبخند بزنم.

نویسنده: قباد آذرآیین