آن چاه ناتمام…

بهمن نمازی

نیمه شب غوغای شهر فروکش کرده بود. همه در خانه های بزرگ یا کوچک و گِلین خود در خلوت کابوس یا رویایشان غوطه می خوردند. اما من که روزگار به لعنت بی خوابی ام گرفتار کرد، آرام از خانه بیرون آمدم مبادا گل اندام بیدار شود. فانوس را روشن و در خنکای باغ نفسی تازه کردم. از انبار، کوزه ای شراب و جامی گِلین برداشتم و کنار آن نهر کوچک نشستم تا بیایند آنها که یا در خاک بودند و یا در گردش و آشوب روزگار محو و ناپیدا شدند. دستی در تاریکی شب یا در عمق لحظات فراموشی خواب تکان ام می داد. بیدارم می کرد. چهره ها از خاطرم رفته بود. صدایشان در گوشم نجوا می کرد و همچون بغضی نابلعیدنی گلویم را می فشرد. باغ کوچکم روزگاری بزرگ و آباد بود و آن نهر، تنها نهر زنده باغ، باغی همچون برهوت خیال من.

برای مشاهده بقیه به ادامه مطلب بروید…

آن شب صدایی به گوش ام رسید. کسی آرام در می زد. ناشنیده گرفتم همچون تمامی صداهای کوچک شب بود. اما به آرامی قوت گرفت. گویا در می زدند. خودم را پشت در رساندم. آنکه پشت در بود صدای قدم هایم را شنید. آرام گفت:«باز کن منم.»

گفتم:«در این شهر اگر ما داشتیم که به چنگال نامردی نمی افتادیم. تو هم من باش. اما من نیستم آن که در به روی شب رو و قلندر باز کند.»

گفت:« شروع به بافتن کردی منصور. آزادسروم، باز کن.»

آزادسرو با کلمات غریبی سخن می گفت اما بدون شک صدای خودش بود. در را باز کردم و فانوس را بالا گرفتم. تکیده بود. با چهره ای چروکیده اما چشمانی چون همیشه براق و هوشیار، ریشی بلند و سفید داشت که تا سینه اش می رسید. دستار خاک آلودی بر سر بسته و دست راست بر گلو نهاده بود. به سینه فشردمش. سرد بود و بوی خاک کهنه می داد. بغضم را فرو خوردم.

گفتم:« هر چه داشتی فروختی و رفتی، بدون بدرود به کدام راه نامعلوم…»

جامی شراب پر کردم و به دستش دادم. با من کنار برکه آمد و روبرویم بر سنگ نشست. جام را بر زمین گذاشت. همچون مرغ آواره ای رو به آسمان گرفت. بعد خیره نگاهم کرد و پرسید:«ابن سُکاکی را یادت هست؟»

گفتم:«پسر حاکم طوس را می گویی؟ گویا به سرزمین دوری رفته و آنجا تجارت می کند.»

بعد دستهایش را خواستم بگیرم که عقب کشید. گفتم:«حرف بزن آزاد سرو. تو را از احمد سهل جدا کردم. حال آنکه هر دو یک نفر بودید، دو روی یک سکه وخواندم:

         یکی پیر بُد نامش آزادسرو       که با احمد سهل بودی به مرو

         دلی پر زدانش، سری پر سخن     زبان پر ز گفتارهای کهن

گفت:«پس باورت نشد که رستم، آن یلِ دستان، به خدعه شغادکی به چاهی فرو رفت و در نیامد.»

گفتم:«آری و نه.»

پرسید:«چطور؟»

گفتم:«آری از آن رو که آبگینه بزرگی به گرمی قطره ای آب می شکند، قلعه عظیمی به خدعه فلاخن اندازی فرو می ریزد، نمرودی به پشه ای کوچک و سلطان السلاطین به جامی اضافه و دل درد نیمه شبی می رود و نمی ماند و نه ، از آن رو که او خدعه را خوانده بود، از هفت خوان بلا گذشته بود، سرکاموس به خاک نشانده بود، دل سخت کاووس به نرمی کشانده بود، چشم خونین سپاهی به قطره خونی روشن کرده بود، از داغ فرزند نمرده بود، از بی وفایی دوست جان به در برده بود، چگونه به خدعه شغاد از جهان رفت؟ و در این سال ها صدای شنونده را بارها در خلوت خود شنیده ام که با خود می گوید منصورکه از صولت رستم خسته شد، به چاهی درافکندش تا قصه نظام دیگری بگیرد و از آن بیشتر شک ام از این بود که تو گفتی داستان شغاد را پی می گیری و باز می کنی اما بی خبر رفتی و بدون بدرود.»

دوباره پرسید:«ابن سُکاکی را یادت هست؟»

گفتم:« به گونه ای غریب سخن می گویی. گویا سُکاکی در سرزمین دوری تجارت می کند یا هر غلط دیگری.»

آزاد سرو گفت:«سال ها پیش به دیدارم آمد. چندان از سود تجارت ابریشم در کابل گفت تا باغ را به پدرش فروختم. بعد با او و جمعی از دوستانش راهی کابل شدیم تا با طاقه های ابریشم به طوس برگردیم و تجارت کنیم. دلخوش از این که در کنار او نه باجی به کس خواهم داد و نه راهزن به ما خواهد تاخت، پس با خیال راحت با او همسفر شدم. در بیابان در حالی از خواب بیدار شدم که نه پولی به همراهم بود و نه همسفری به انتظارم.

تک و تنها و غریب ماندم. نیمه شب بی صدا غارتم کردند و رفتند. ساعت ها پیاده رفتم چندان که نه رمقی برای رفتن ماند و نه نفسی برای نشستن و نه عقلی برای چاره اندیشی. ماندم تا از حال رفتم و نشئه و بی حسی مرگ را می دیدم که تمام وجودم را به تسخیر در می آورد. نیمه شب در خانه رحمان چوپان که من را میان راه پیدا کرده بود بیدار شدم. دو روز آنجا ماندم. راه را نشانم داد و راهی کابل شدم.

پرسیدم:«رفتی که ابن سُکاکی را پیدا کنی؟»

آزادسرو خندید و گفت:«به کابل پسر را اگر می یافتم به ضرب شمشیرش از پا درم می آورد. به طوس پدر به جُرم تهمت به فرزندش به زندانم می افکند تا ابد. باغ من ، میان دو باغ بزرگ او بود که بعدها شنیدم به رشوه گرفته است از مجرمی تا واژگون نشود به دار. امروز دیوار از میان برداشته و هرچه باغ تو کوچک، باغ او بزرگ شده است.

به مقصد ناممکن می رفتم تا چه پیش آید. از چوپان ناخشنود بودم و از خدایی که او را به نجات من فرستاده بود تا به کابل رسیدم. کابل پر از مسافرانی است که برای داد و ستد به آنجا می آیند. مسجد بزرگی دارد که گنبد سبزش همچون نگین انگشتری میان شهر می درخشد. به وقت ظهر به آنجا رفتم. بعد از نماز میهمان موذن شدم. حکایت غریبی ام را برای او گفتم. مسجدیان از اوضاع شهر از همه جا بیشتر خبر دارند.

گفت:«اگر دبیری می دانستی تو را به دربار حاکم می بردم. چون دبیر خزانه از دنیا رفته است و او دبیری جدید می خواهد.»

گفتم:«دبیری می دانم. با حساب آشنایم وبسیاری چیزهای دیگر.»

شب به خانه اش میهمانم کرد و صبح به همراه شیخ نصرالدین روانه دربار امیر شدیم. به دیدار سالار درباریان حاج عبدالله رفتیم. حکایت خودم را برای او تعریف کردم و گفتم اگرچه به جستجوی کار آمدم اما اگر این بارگاه باغبانی می خواست بیشتر امید داشتم تا دبیر چرا که هیچ امیری، غریبی تازه از غربت آمده را به دبیری نگیرد.

خواجه گفت:« دبیر خزانه اگر غریب باشد خاندانی ندارد تا به پشتوانه آن ها به دزدی و کجی بپردازد و به کج دستی دلیر شود و کسانش را به دربار بیاورد تا فساد و فتنه از میان آنها برخیزاند. غریب تنهاست. از خشم امیر می ترسد و در حساب راستی نگاه می دارد چونکه نیک آگاه است اگر چیزی از حساب کم شود و امیر بویی ببرد بدون شک در شهر ضامنی نخواهد یافت و از مجازات او پروایی نیست و سرش بر باد خواهد رفت. پس اگر در کار چیره دست باشی بدان که شانس به تو روی آورده و معتمد و عزیز خواهی بود.

بعد از ملاقات کوتاهی با امیر مبارزالدین، به هفته ای بکار گمارده شدم تا اگر راضی بود دبیری کنم.

به رسمی که می دانی همه چیز را در حساب آوردم چه جام ده مَنی طلا و چه سُرمه دان کوچک نقره، فرقی نمی کرد. هر چه بود به امیر گزارش می دادم. امیر من را خوش آمد و دبیر خزانه شدم.

خانه ای به نزدیک عمارت خریدم و چندی بعد تاکستانی پای کوه. مبارزالدین نشان و حمایلم داد. سه سال نگذشته بود که خزانه دار شدم. به سن پیری بعد از آن فاجعه ای که بر سرم آمد و می دانی، بخت به من رو آورد، اما کار رو به کجی نهاد.

گفتم:«اینجا مرد که به راستی بایستد و نجنبد به شمشیر کژش گردن می زنند.»

سهل گفت:«دیری نگذشت که فهمیدم این جز وهمی نیست. غروب بود. کار را به سه دستیارم سپرده بودم و داشتم محاسبه می کردم که چه روزی گزارش سه ماهه حساب و کتاب و خراج را به امیر بدهم. در همین موقع شیخ نصرالدین از راه رسید. به استقبالش رفتم و او را در آغوش کشیدم و سراغ از خانمانش گرفتم. او پس از ستایش من و تمجید کاردانیم گفت:«می دانی که من از امور و کارهای دنیا دورم و بعد از این همه سال ثروت زیادی نیندوخته ام. موعد ازدواج پسرم رسیده است باید تا کار جدیدی شروع کند. پانصد سکه زر کم دارد. آن را که بدهید انشاءالله به ماهی سه سکه تقدیم می کنم.»

گفتم:«امیر با من از وام صحبت نکرده بود و اینکه به شما پولی برای کسب و کار بدهم. حساب او ستاندن است نه دادن. برای اینکار پس لازم است تا اجازه امیر باشد.»

حاجی برآشفت و گفت:«ای سهل معلوم است که به امور شهر آشنایی نداری. به سالی فکر کن که به غریبی به این شهر آمده بودی. من تو را به این کار گماردم. آن که تو را از این در وارد کرد می داند چگونه خارج کند. چگونه، بعد از آن دوستی و مودت، پانصد سکه پیش تو اعتبار ندارم. امید داشتم که تو به گشاده دستی هزار و پانصد سکه بدهی. شرم نمی کنی مرد؟»

گفتم:«مگر نه این که گفتی من امین و صاحب نظر و صاحب کمال و پاک دستم. حال به پانصد دینار بی شرم شدم. می دانی که باید حساب پس بدهم.»

بیشتر برآشفت و گفت:«آن را که کاردان است هم احترام دوست دارد و هم مروت امیر. »

و با خشم از در خارج شد.

دو ماهی نگذشته بود که رییس شحنه شهر جلال الدین به دیدارم آمد. در تمام این مدت جز چند باری او را ندیده بودم. جلال الدین گفت:«حقا که با کفایت و از مشایخ خراسانی.»

گفتم:«ای جلال الدین مشایخ امینِ خدایند. من را همین بس که امین شهر باشم و حافظ خزانه.»

خندید و گفت:«آنان به حرف می گویند و تو به عمل. جاسوس و شحنه به زر وفادار است و با زر است که مردم را به زور و تزویر مطیع می کنند. برای این کار از کیسه خود خرج بسیار کرده ام و اکنون به تنگی افتاده ام. من را سیصد سکه زر وام ده. به وقت گشادگی تادیه می کنم انشاءالله.»

گفتم:«ای جلال الدین مواجب داروغه دست من نیست. با حکم امیر بیایید. مطیعم.»

روی تُرُش کرد و گفت:«پیداست که کاه و علیقت زیاد شده. به خود مغرور شده ای. فراموش کرده ای غریبی. من جلال الدینم. صد چون تو را به دم اسب بستم به شنهای داغ روان کردم. تو را چه جسارت اینکه با من این گونه سخن بگویی. من را به امیر حوالت می دهی؟ باش تا تو را به امیر حوالت دهم.»

و چنان خشمی از چشمان او فرو ریخت که نزدیک بود به زمین بیفتم و دیدگانم بی نور شد.

دو سه روز بعد به بارگاه امیر که آمدم حاج عبدالله به دیدارم آمد. کمی از این سو و آن سو گفت و سخن را به آنجا رساند که ای سهل ظرایفی هست که تو نمی دانی. چرا که در این شهرغریبی. نه طایفه ای داری، نه اولادی، نه کسی که چنان پیش او عزیز باشی که اگر شبی به خانه نیامدی به دنبالت بیاید. با مردم مدارا کن. با اهل شهر بساز. در خدمت آنان باش و الا خسران است و خسران است و خسران و من بر تو بسیار مشفقم. داروغه به قهر راندی. بسیار از تو گله مند و خشمگین است. شنیدم که نصرالدین به جمعی در مسجد می گفت که به دین این خزانه دار شبهه دارم. مباد آن روز که گبران به بارگاه امیر راه یابند که خشکسالی در پی می آورند.»

گفتم:«به شهری که تو امین اش باشی خانه دزدان است. مُلکی که جلال الدین جلال اش باشد والله که جلال و بزرگی در هیچ خانه ای نماند و به دینِ آن نصرالدین، دین زوال گیرد و همه از آن برگردند. پس مبارزالدین به چه دینی جهاد کند که این مُلک را پیش از آن دین و ناموس به باد دادید.»

خندید و گفت:«بزرگ و دولتمرد باید فروتن باشد و نزدیکانش را بنوازد علی الخصوص غریبی که از این شهر نیست و طایفه ای ندارد. سهل، دیگر این ها از تونشنوم و آنچه شنیدم ناشنیده می گیرم. امشب به دقت و تدبیر در آنچه گفتم فکر کن و مردم این شهر میازار که آنان به غریبی به تو پناه دادند و دولت بخشیدند.»

گفتم:«این مردم اگر پناهی داشتند به خود می دادند که همه بی پناه و آواره اند.»

دستی به ریشش کشید و گفت:«اکنون خشمگینی. به وقت تنهایی آنگاه که خشم ات فروکش کرد عقل ات به کار می افتد ای سهل.»

پس از آن به سالی نگذشت که حاجب درگاه امیر به دیدارم آمد و گفت:«ای سهل بدان و آگاه باش که نزدیکان امیر از تو ناراضی اند. سالار شحنه گان به درستی تو شک آورده است و شیخ در دین تو شبهه دیده است. من را پانصد سکه زر باید بدهی تا این همه جبران کنم و تو را برای آشتی به دیدار آنان ببرم و هر چه خواستند بدهی تا از تو خشنود شوند و از بلا برهی. بدان که این کار راست نشود الا که پانصد سکه زر بدهی و الا خود دانی.»

گفتم:«خود دانسته ام. خود می دانم و خدای من.»

گفت:«مختاری.» و رفت.

جاسوسان هر روز به بهانه ای به خزانه می آمدند. وام می خواستند. به امیر سعایت می کردند. نیمه شب با همدستی رییس مستحفظین بارگاه، رندی به خزانه زد و گوهری ربود. تهمت دزدی ام زدند. امیر باور نکرد. به روزها به گوش او خواندند که سهل این همه کرده است تا امیر را بفریبد و به صید بزرگ به کمین نشسته بود که زد و برد و این شد که بدگمانش کردند و از کار برکنارم کرد. چندی بعد خبر آمد که همه چیز را محاسبه و با آنچه من نوشته ام به قیاس می آورند. شبانه آنچه نقدینه داشتم برداشتم و رو به طوس نهادم. بدان که سهل به طوس غارت زده شد تا به کابل غارت گرش خوانند. اکنون سالخوردگی و شمشیر شحنه و تهمت و آدم فروشان در پی منند. حقا که چنین خطایی را کمتر از دار سزاوار نیست. این ها به تو گفتم پیش از اینکه بشنوی سهل را بند بر پای نهادند و به کابل به دار کشیدند.»

گفتم:«از این ولایت برو. برو به بغداد.»

خندید و گفت:«طوسم چه گرفت و کابلم چه داد که بغدادم بستاند. اما حکایت شغاد، حکایتی است که در آن حکایت ها پنهان باشد که حال رستم از آن گم شود و ناپیدا. باید آن را بیابی تا دوباره بسرایی. شغاد را نشناختی ای منصور و اینجا که منم چه جای حکایت گفتن است و آنجا که تویی عالمی بر تو حکایت شغاد می خوانند.

صدای سم ضربه سواران آمد. به شتاب از جای برخاست و گفت:«به سادگی ها فکر کن، به خراج گزاران دائمی، به جنازه گم شده یک سرباز، آن که به کنیزی رفت، به آنچه نشد، به آن که نبود، به آن که نرسید، به آنچه نپایید، به آن که نیست شد، به راهی که به مقصدی نمی رسد، به کودکی که از تشویش ها زاده شد و بزرگ نشد، خانه نداشته اش بر باد رفت. فرزند نزاده اش را گم کرد و نیافت، به عشق نیافته اش نرسید یا اگر رسید فهمید که در پنداری بیهوده عشقی نافرجام را یافته است. به نشد، به نیست، به نرسید بیاندیش. حکایت ناتمام شغاد را هر روز می نویسند و آن جا بر سر چاه ناتمام او رستم ها در راهند، هنوز نارسیده..

می دانستم که آزادسرو هرگز نخواهد آمد با این همه، چه شب ها که بر در خیره ماندم و به انتظار نشستم. تا آنجا که گل اندام چشم انتظاریم را فهمید و سبب آن را پرسید.

گفتم:«یک سال پیش آزاد سرو به دیدارم آمد. در انتظار بازآمدن اویم، اگرچه امیدی واهی بنماید.» گفت:«ای پدر بدان که آزاد سرو هرگز به طوس نرسید. سالیان پیش به راه طوس در بندش کردند و به کابل بردند. پس دو روز بعد بر دار رفت. تهمت دزدیش زدند. گفتند گویا جواهری از خزانه دزدیده است. این همه را از تو پنهان کردم تا رنج افزون نبری. اکنون که به انتظار بیهوده ات دیدم، چشم بر در مدوز که هرگز باز نخواهد گشت.»