سه شعر از فانوس بهادروند
در پارک 
.
سایه ای بلند
برنیمکت نشسته بود
نسیمی وزید
روسری سرخش را با خود برد
رو به بالا ی ابرسرش را چرخاند
هوای مرطوب پارک را فرو برد
برلبش لبخندی نشست
آهسته و نرم
در باد رفت  .
 
برای مشاهده بقیه به ادامه مطلب مراجعه کنید…
 

نیمکت خالی پرشد
زنی زیبا در چادری مشکی
رو به آسمان سرش را چرخاند
هوای مرطوب پارک را فرو برد
بر لبش لبخندی نشست
آهسته و نرم
با باد رفت .
نیمکت خالی نبود…
پربود از یاس کبود  …
***
کدام کلمه
 
کدام چشم
 
کدام  راه
 
مرا به حقیقت پیوست ؟
 
وقتی ابهام و هیاهو سراسر جهان را
 
گرفته است !
 
تنها یک چیز بود
 
و آن زیبایی صحرایی گلی  زرد بود
 
 که دختر سبز چهره ی بلوچ
 
بر گیسو آویخته بود
 
در گرما گرم  مرداد ی  سخت …
***
امروز برای دیشب گریه می کرد
 
دیشب برای روزهای از دست رفته اش
 
فردا  زیر ابرهای سپید
 
به راه خویش خواهد رفت
 
اما زمین کار خودش را کرده بود
 
مرد سخت دلبسته شده بود
 
دیگر فریادی نداشت
 
گناه کسی نبود
 
ملخ ها بی هنگام به گندمزار حمله کردند
 
وقتی زلزله  آمد  همه در خواب بودند
 
یا مردان روستا دیگر عاشق نمی شدند …